عشق در حوالی دلهای مان

 

 

دوستت دارم

 

گاهی

 

تو نیز هم!

 

و همین کافیست

 

برای دلهامان

 

==========

سمیرا رحمانی

/ 3 نظر / 10 بازدید
shahan

بارون تو حیاط آواز می‌خونه که بیا بیرون «بوم» ویرونه تاکی خاموشی؟ تاکی تنهایی؟ می‌ترسم آخر بشی دیوونه بارون تو حیاط فریاد می‌زنه توپلکم، اشکم، گوری می‌کنه پنچه‌ی غصه، میون سینه‌م مث عنکبوت تاری می‌تنه بیرون انگاری بارون می‌باره کودکی‌هامو یادم می‌آره بارون اشکام از ابر گریه باز روی کویر گونه‌م می‌باره بارون می‌دونی زحمت نمی‌شه ناممو بنویس بر روی شیشه آخه نام من مثل یه کویره تشنه‌ی بارون بوده همیشه

سمیر

اومدمممممممممم نظر بدم و برم

پژمان

سلام سمیرا خانم خیلی با احساس نوشتید شاد باشید و تندرست