تنها تــــــــو گذر می کنی از اندیشه ام

 

 

 

 

از خـودم غافل و هــردم به تــــو می اندیشم

 

و به هـر ثانیه ای ؛ تنها به تـــــو می اندیشم

 

شب که پـر نـــــــــور شود و ماه به رقص درآیـد

 

می نشینم روی پله؛ به تماشای تو می اندیشم

 

همه ی روز به عکس هـای تـــــــــــو می پـــردازم

 

همه ی شب به ستــــاره به طلوع ؛ می اندیشم

 

چیستی تـــــــــو ؛ نـــــــدانم خوابی یا که خیال!

 

که در این خلوت شب ؛ باز به تـو می اندیشم

 

لحظه ای یاد تــــــــو از خاطر و قلبم نـــــــــــرود

 

یا در آغوش منی ؛ یا که به دستهای تو می اندیشم

 

اگــر آینده جاده ای رو به تـــــــــو باشد حتی!

 

آخـــــــر جاده هم ؛ من به تـــو می اندیشم

 

تــو به زیبایی دنیای که انــــــــــــــــــــــــــــــدیشه کنی؟

 

من که تنها فقط ؛ آه به تــــــــــــو می اندیشم

 

===========

 

سمیرا رحمانی

/ 3 نظر / 30 بازدید
baran

وااای....چقدر زیبا بود سمیرا جان...[گل]

هومن

همیشه از فاصله ها گله مندیم شاید یادمان رفته که در مشق های کودکیمان گاه برای فهمدین کلمات فاصله هم لازم بود

وسوسه

دل آدمها شیشه نیست که روی آن" ها " کنیم و بعد با انگشت قلب بکشیم و وایسیم آب شدنش رو تماشا کنیم و کیف کنیم!!!! رو شیشه نازک دل آدما اگه قلبی کشیدی باید مردونه پاش وایسی