حقیقتی آرام

 

آغوش تو!

 

 

دلتنگی را گم می کند

 

 

در حصار حسی مبهم

 

 

و جوری خاص می بلعد ترس را!

 

 

وجودت امنینی ست

 

 

که مبرا می سازد ترس را

 

 

 حقیقتی ست

 

آرام!

 

 

آرامم در خیال گرم تو

 

 

ببخش حس یگانگی ات را

 

========

 

رحمـــــــــانی

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
آدم

در سوز سرد زمستان ، تن داغ حوایم آرزوس تو این آشفته بازار معرفت نه حوا یک انسانم آرزوس

احسان

سلام باز هم غوغا کردید زیبا و دلنشین درود بر شما. شعر هایت روح و.....متزلزل می کنه اروم باش . من و در سختی کشیدی ، عزت و مال و کمالـــم راه دل خونین کردی ، دوست داشتی من بنالــم *** فکرمُ مشغول کردی ، با ملامت هـــــــــــــــــــای دردت بید شد جسمم می لرزه ، از برف و بارون های سردت

samir

[گل]

معین

دیریست شعر هم یادی از من نکرده است. دیگر نه شعر آرامم میکند نه صدای هق هق باران نه..... . تنها در حیرت قافیه چشمانت من "شعر"شده ام اینبار.....!

shahan

زيـــر بـــارون راه نرفتـــي تا بفهمـي من چي ميگـــم تو نديـــــــدي اون نگـــــاه رو تا بفهمــــي از كـــي ميگـــــم چشمــــــاي اون زير بــــــارون ســـر پنــــــاه امـــن مــن بود سايــه بون دنـــج پلكــــــــاش جــــاي خوب گـــــم شدن بود تنهـــــا شب مونــده و بــارون همـــه ي سهـــــم من اين بود تو پرنــــده بودي من ســــرو ريشــــه هــام توي زميـن بود اگــــــه اون رو ديــــده بودي با من اين شعر رو مي خوندي رو به شب دادمي كشيــــــدي نازنين ! چرا نمونــــــدي ؟ حالا زيـــر چتـــــر بــــارون بي اون خيس خيس خيســم زير رگبــــــــــار گلايــــــــه دارم از اون مي نويســــــم تنها شب مونـــده و بارون همه ی سهـــم من این بود تو پــرنده بودی من سرو ريشـــه هام توي زمين بود