تو لبریزی از وجود

 

 

نفس از عشق خالی نیست

 

 

تو همرنگ نفسهامی

 

 

چه خوبه باورت عشقم

 

 

تو در اوج ِ رویاهامی

 

 

نفس رو ،با تو می شمارم

 

 

که هر لحظه م لبریزه

 

 

بمون تا آخر رویا

 

 

تو همزاد فرداهامی

 

========

رحمــــــــانی

 

 

 

/ 7 نظر / 8 بازدید
bahman

خیلی جالب بود ، موفق یاشین[لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند]

احسان

سلام زیباست روز وشبت خوش درود

shahan

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را ازپريدن و پرکشيدن باز مي دارد؛ آه اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگيز من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تونهفته....

shahan

دیدم در آن كوير درختي غريب را محروم از نوازش يك سنگ رهگذر تنها نشسته اي بي برگ و بار زير نفسهاي آفتاب در التهاب در انتظار قطره باران در آرزوي آب ابري رسيد چهر درخت از شعف شكفت دلشاد گشت و گفت: اي ابر اي بشارت باران آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟ غريد تيره ابر برقي جهيد و چوب درخت كهن بسوخت چون آن درخت سوخته ام در كوير عمر اي كاش خاكستر وجود مرا با خويش مي برد باد باد بيابانگرد اي داد ديدم كه گرد باد حتي خاكستر وجود مرا با خود نمي برد ...